http://files.afghanpaper.com/pics/201107/201107311152441816.jpg

روزی از کناره جاده ای با هزار فکر و سودا که نمیدانم راهی کدام کار بودم یکباره صدای حزین طفلکی که می گفت! کاکا جان یک گیلاس او یخ بگی، یک روپه است، مرا به خود کشاند! بله این صدای کودکی است که در گوشه سرک در گرمی طاقت فرسای شهر کابل با بشکه ای فرسوده مشغول فروختن آب است و صدای هزاران مثل او است که در کوچه ها پس کوچه های شهر کابل و ولایات افغانستان هر لحظه به گوش ات طنین می اندازد و تو بی تفاوت از کنار او می گذری و من نظاره گر محض ام !
او گریه کنان و با صدای لرزان و کودکانه اش از تو کمک می خواهد تا لقمه نانی را برای خود و خانواده اش بیابد، البته او این راه را برای خود انتخاب ننموده و هیچ دخالتی در این امر نداشته که در سرزمینی به دنیا بیاید که ارزش و قدر او را نداند، بل سرنوشت نکبت بارش او را وادار ساخته تا این چنین التماس کنان آب بفروشد.
کودکی دیگر در گوشه ای از همین سرزمین از سوی حیوان صفتان که در سیمای آدمیت اند با نهایت بی رحمی و شقاوت مورد تجاوز جنسی قرار می گیرد، و کودک دیگر در همین خطه از سوی جلادان تاریخ به دار آویخته می شود، کودک دیگری اجازه رفتن به مکتب و مدرسه اش از وی سلب می گردد، کودک دیگر با بسته انفجاری آدم کشان حرفوی به پارچه های خون آلود گوشت تبدیل می شود همچنین کودک دیگری در گوشه ای از همین سرزمین به جرم کسب علم و دانش با تیزاب استقبال و با مسمومیت راهی درمانگاه ها می گردد.
بلی این کودکان قربانیان خاموش و بی صدایی اند که انفجار و انتحار رهروان بهشت !!! این سرنوشت را به آنها هدیه داده اند، پدرش را، برادر بزرگش را و یا هم مادرش را راهیان بهشت یا به زبان ساده همان طالبان دد منش و دیو صفت از وی ستانده اند.
طبق گزارش که پار سال منتشر شد در حدود 45000 کودک خیابانی و یا کودکان، با سرنوشت مشابه فوق الذکر، تنها در شهر کابل وجود دارند که با انجام کارهای شاقه مانند موتر شویی، سگرت فروشی، اسپندی گری و گاهی هم تکدی گری، پلاستیک فروشی مصروف اند اما من و ما، بی توجه به آنها به زندگی روزمره خویش ادامه می دهیم و حتی لحظه ای به این نمی اندیشیم که آینده این کودکان چی خواهد شد چی تعداد آنها قربانی خواسته های ددصفتان قرار گرفته و به روسپی گری روی می آورند و چی تعداد آنها شکار قاچاقچیان انسان و باند های مواد مخدر می گردد و چی تعداد دیگر از سر ناچاری تن به تکدی گری میدهد، روزی و روزگاری آنها نیز پدری داشتند که تا پای جان کودکان خویش را دوست داشتند و برای آنها زحمت می کشیدند اما پرونده قتل او را ملا عمر در آنسوی خط دیورند امضاء نمود و با فرستادن انتحاری ها، انفجاری ها، وی را به پارچه های گوشت تبدیل نمود و کودکانش را به این سرنوشت دچار ساخت؛ زرعجم قاتل بود که از کشتن انسان لذت می برد و ده ها مثل او سرنوشت این کودکان را اینگونه رقم زده اند که با دیدن آن اشک بر چشمان انسان با عاطفه و احساس حلقه می بندد.
به راستی این کودکان چرا به این وضعیت دچار شده اند آنها که اکنون نیاز دارند بدون دغدغه ای روزگار در آغوش گرم فامیلش به دنیای پر رمز و راز طفولیت اش به بازی های کودکانه مصروف باشند و به مکتب و تعلیم خویش ادامه دهند، چرا به وضعیتی دامن گیر شده اند که مجبور اند از بام تا شام برای بدست آوردن لقمه نانی عرق بریزند و التماس کنند.
مگر تفاوت او با کودک که در کاخ مجلل ایبت آباد پاکستان زندگی می کرد و کودکی که اکنون در پیشاور و کویته با هزار ناز و نعمت زیر چتر حمایت آی اس آی زندگی می کنند چیست؟
آیا او این سر نوشت را اختیار نمود که در افغانستان تولد شود و ملا عمری از آن سوی خط دیورند با فرستادن زرعجمی از مدارس و مراکز تربیوی تروریستی و انتحاری مولانا فضل الرحمن، دیوبندی ها و حقانی، سرپرست و یاورش را از وی بگیرد و او را یتیم در این زمانه بیرحم در عالم از اندوه وغم رها کند؟
آیا او محکوم به این است در سرزمینی زیست نماید که، گروهک تروریستی زیر نام اسلام مکاتب را بر روی وی مسدود و دروازه های مدارس دینی را ببندند (مسدود نمودن مدارس دینی در ولسوالی چک میدان وردک از سوی گروه طالبان مؤید بر این ادعا است). یقیناً که او این سرنوشت را برای خویش اختیار ننموده اما جبر زمان وی را به این وضعیت دچار ساخته است.
بناءً می طلبد که سازمان های خیریه، افراد متمول، هموطنان خییر و تجارت پیشگان کشور، فکری بر سرنوشت این قربانیان بی صدا بکنند و نگذارند که آنها را چرخه ای روزگار به انحراف بکشاند با ایجاد مراکز تعلیمی و تربیوی این کودکان را از وضعیت اسفناکی که دارند نجات دهند.