در اذن دخولى كه در همه‏ى مشاهد مشرفه مستحب است، مي‌خوانيم: و أعلم أن رسولك و خلفائك عليهم السلام أحياء عندك يرزقون يرون مقامي و يسمعون كلامي و يردّون سلامي و أنّك حجبت عن سمعي كلامهم و فتحت باب فهمي بلذيذ مناجاتهم؛ خدايا من مى‏دانم كه پيغمبر و اولياء تو زنده‏اند، سخن من را مى‏شنوند، من را مى‏بينند، به سلامم جواب مى‏دهند؛ اما من نمى‏شنوم. بودند بزرگانى كه وقتى سلام مى‏كردند جوابش را مى‏شنيدند. بيچاره ما كه كر و كوريم. اگر بخواهيم از اين زيارت‌ها درست استفاده كنيم، بايد اين اعتقادهامان را جدى بگيريم. بايد باور كنم كه واقعاً اينجا كسى هست كه مرا مى‏بيند و صداى مرا مى‏شنود. بايد اجازه بدهند تا من وارد شوم! بودند و هستند بزرگانى كه گفته‌اند: اگر اذن دخول خوانديد و دلتان نشكست وارد نشويد و برگرديد. اين از مقوله‏ى معرفت است؛ يعنى شناخت امام. عارفا بحقهم، يكى از شئونش همين است. البته از اين وسيع‏تر هم هست. همه در ذهن ما مرتكز است، اما توجه نداريم. در حالات اضطرار، كسي كه اميدش از همه جا قطع مى‏شود، يا مثلاً در بيابانى راه گم مى‏كند، يا مشرف به هلاكت است از عمق جان مي‌گويد: يا اباصالح المهدى ادركنى؛ آقا كجاست كه اين صدا را بشنود؟ او از راه دور چه‌گونه به تو كمك مى‏كند؟ اين، بيش از آن است كه انسان روبروى مرقد امام بايستد و بگويد تو مى‏شنوى. همه‏ى ما اين حالت‌ها را داريم كه وقتي گرفتار شديم خوب يادمان مى‏آيد از اين چيزها هست. سعى كنيم به اين اعتقادات ارتكازي كه به زحمت پيدا شده است توجه كامل داشته باشيم. خيلى آسان است بگويند: روايتش ضعيف است يا سندش معتبر نيست! اين ارتكاز همه‏ى شيعه است. ما نمى‏فهميم؛ مثل خيلى چيزهاى ديگر كه نمى‏فهميم! سعى كنيم آن اندازه‏اش را كه ميسّر است، دست كم آن وقتى كه به حرم حضرت معصومه(ع) مشرف مى‏شويم يا اگر سعادت داشته باشيم كربلا مشرف شويم، باورمان باشد كه امام مى‏بيند، مى‏شنود، و جواب ما را مى‏دهد و آنچه در دل داريم مى‏فهمد. براى او فرقى نمى‏كند كه بگوييم يا نه؛ اين براى ما مهم است كه توجه داشته باشيم و ارتباط برقرار كنيم. اين ماييم كه بايد بفهميم در مقابل چه كسى ايستاده‏ايم. چه موقعيتى داريم و چه شرافتى نصيبمان شده است و چه‌قدر مى‏توانيم از اين موقعيتى كه گيرمان آمده است بهره‏بردارى كنيم. اين از مقوله‏ى معرفت است؛ يك توأمانى هم دارد كه با محبت همراه است. در مورد معرفت خدا هم كه در مناجات عارفين بحث مى‏كرديم، اشاره شد كه معرفت و محبت نوعي تلازم با هم دارند. در مرتبه‏اى از آن، معرفت مقدم است و يك نوع عليت ناقصه نسبت به محبت دارد، در مراتبى هم، محبت باعث افزايش معرفت مى‏شود. اين زيارت‏ها علاوه بر اين كه ما را به آن معتقَدات و اين معرفت‌هايى كه نسبت به اهلبيت(ع) داريم توجه مى‏دهد، بُعد ديگر روانى ما را هم تقويت مى‏كند.
ابعاد اصلي روح و مراتب انسانيت
شناخت و معرفت، و احساس و عواطف دو بعد اصلي روح انسان هستند. اين دو تا وقتى تقويت شود، انسانيت انسان تقويت مى‏شود. هر قدر ما به خودمان و به هستى آگاه‏تر باشيم، انسان‏تريم. انسانيت هم مراتب دارد. هر قدر معرفت و محبت ما،يا بُعد شناخت و بعد عاطفه‏ى ما ضعيف‌تر شود، از انسانيت دورتر مى‏شويم. بى توجه و سر در آخور؛ آن ديگر انسان نيست. خودخواه و خودپرست؛ به ديگران هيچ اعتنايى نمى‏كند. او ديگر تنها صورت انسان را دارد؛ إِنْ هُمْ إِلاّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ6. حالا ببينيد اهل‌بيت(ع) چه تدبيرى به كار برده‏اند! اين حكمت الهى است كه در آنها ظهور پيدا كرده است. با يك السلام عليك يا اباعبدالله گفتن، هم بعد معرفتى انسان تقويت مى‏شود و هم بعد عاطفى‏اش. انسانيت رشد مى‏كند.
سرّّ زيارت
چه طور با يك سلام كردن انسانيت رشد مى‏كند؟! اين يك مسئله‏ى قطعى علمىِ ثابت شده‏، و هم دروني است. شما با كسى دوست هستيد و به او علاقه داريد. اگر اين علاقه‏تان را در عمل ظاهر كنيد، كم يا زياد، اين علاقه رشد مى‏كند و تقويت مى‏شود. اگر اظهار نكنيد، كَم كَم يادتان مى‏رود؛ «از دل برود هر آن چه از ديده برفت.» پس هر چه ناشى از محبت باشد، محبت را زياد مى‏كند. اگر به كسى هديه‏اى بدهيد و برايش پول خرج كنيد، محبتتان زياد مى‏شود. اگر به كسى ارادت داريد، با زبانهاى مختلف عرض ارادت مي‌كنيد؛ تا مى‏رسد به آنجايى كه كسانى غزل‌سرايى و مديحه‌سرايى مى‏كنند. عاشقانه سخن مى‏گويند و عاشقانه رفتار مى‏كنند. خب بازار عالم با همين چيزها گرم است. اگر اين كارها انجام شود روز به روز محبت بيشتر مى‏شود و اگر نشد، كم مى‏شود. شما اگر دوستت را ببينى و به او سلام نكنى، آيا ديگر محبت مى‏ماند؟ پس حتى يك سلام كردن مى‏تواند محبت را زياد كند. چه طور در اطراف انسان چيزهايى هست كه توجهش را جلب مى‏كند، اما روزى چند مرتبه يادش مى‏رود بگويد: السلام عليك يا اباعبداللّه! اگر ريشه‏اى در دل نداشته باشد اين اثر ظاهر نمى‏شود. اگر شب اربعين و روزهاي ديگر آمد و يادى از زيارت امام حسين نكردى، محبت اين گوهرِ عظيم، اين اكسيرِ كيميا، كم‌كم ضعيف و كم‌رنگ و بى‏اثر مى‏شود. بنابراين اين همه اهتمامى كه در زيارت‌ها هست بى‏جهت نيست. باعث محبت بيشتر مي‌شود؛ يعنى پيوند روح شما با سيدالشهدا(ع) تقويت مى‏شود و رشد مى‏كند.
پس اگر ما در زيارت دو چيز را رعايت كنيم: اول مسائلى كه مربوط به شناخت‌مان است؛ اين كه با چه كسى روبرو هستيم، و بعد سعى كنيم كه كارمان را به قصد عبادت و با ادب انجام دهيم، اين مى‏تواند در ساختنِ ما و در كمالاتِ روحى ما فوق‏العاده اثر داشته باشد.
انگيزه‌هاي زيارت
نكته‏ى ديگر اين كه وقتى انسان كسى را دوست ‏دارد به ملاقات و زيارتش مى‏رود. انگيزه‏ى انسان براى زيارت متفاوت است، هم‌چنان كه علت دوستى‏اش هم متفاوت است. گاهى زيارت از كسي، براي اين است كه يك كارى با او دارد. مثلاً مى‏خواهد پولى قرض بگيرد. گفت: سلام روستايى بى طمع نيست! اين سلام و محبت ارزش دارد، اما خالص نيست. ولي يك وقت انسان دلش براي كسي تنگ مى‏شود، مى‏گويد: برويم يك سرى به دوستمان بزنيم تا رفع دلتنگى‏مان شود. خب، اين از آن كمي مرتبه‏اش بالاتر است؛ اما بالاخره مى‏خواهد رفع دلتنگى خودش كند. اين هم باز براى او نيست. اما محبت ممكن است به يك جايى برسد كه انسان اصلاً خودش را فراموش كند. دلتنگم يا نيستم، كارى دارم يا ندارم، نفعى براى من دارد يا ندارد، مهم نيست. گويا غير از او چيزى نمى‏بيند. وقتى هم به ملاقاتش مي‌رود چيزى از او نمى‏خواهد. آمده است تا خضوع كند. ممكن است طوري شود كه محبّ، در مقابل محبوب، جز خضوع و جز فانى شدن چيزى نمى‏خواهد. مى‏خواهد در مقابلش به خاك بيفتد. آخر چرا اين طورى مى‏كنى؟! نمى‏دانم چرا؛ عشق است! خيلى از ماها مى‏خواهيم برويم زيارت سيدالشهدا. آرزو و دعاي‌مان هم زيارت كربلاست اما وقتى عمق دلمان را بكاويم، مى‏خواهيم برويم تا دعاى ما تحت قبّه‏ى سيدالشهدا مستجاب بشود. مي‌خواهيم ما را شفاعت كند و گناهانمان آمرزيده شود. مى‏خواهيم برويم حاجتمان را بگيريم. خب، اين هم خوب است كه باز هم امام حسين(ع) را شناخته‌ايم و مى‏دانيم استجابت دعا تحت قبّه‏ى او از ويژگي‌هاى سيدالشهدا(ع) است. اما اين خيلى فرق دارد با آن كسى كه دلش براى امام حسين(ع) تنگ شده است. سفر خطرناك است، دست مى‏بُرند، مى‏كشند؛ مهم نيست. جانم فداى حسين(ع).